
سینماسینما، زهرا مشتاق
شاید اگر سایه، گرفتار عشق مامور ارشد نمیشد، کماکان یک هوادار ساده باقی میماند، یا شاید با یکی از هم سازمانیهایش ازدواج میکرد و میرفت پی زندگیاش. داریوش هم همین طور. میتوانست به جای انتقال به ساواک، در همان ارتش بماند و شوهر خوب و مطیعی برای شهناز و پدری بهتر برای بچههایش باشد. اما شاید، سرنوشت آدمها، از قبل جایی نوشته شده، قابل دستکاری نیست و پیمودن مسیر تقدیر، بایدی است. زندگی را همین اگرها پیش میبرند. اگرهای فلسفی و چراییها درباره آنچه رخ میدهند و ما، در عین آنکه به طور مستقیم، فاعل آن رویدادها هستیم، اما به طرز مسخره و دردناکی در آن نقشی نداریم و این همعرض بودن دو امر متضاد است که تراژدی شدن یک کلیت را شکل میدهد.
شکل اول، داریوش در همان ارتش کار میکند و زندگیاش به روال همیشگی پیش میرود.
شکل دوم، سایه با پدرش به آلمان میرفت و یک زندگی روتین را ادامه میداد.
شکل سوم، به جهنم که سایه هوادار است و حالا تبدیل به جاسوس و نفوذی شده، کارش را انجام میداد و پرونده بسته میشد و هر کس میرفت سر زندگیاش.
اما تراژدی، از انگولک کردن چیزهای سرراست خوشش میآید. بدش میآید زندگی آدمها چیزهای دردناک و مرگ و خشونت و اسیری و عشق نداشته باشد. «کلاغ»، همان کلافی است که میخواهد درد را برای روان آدمی به ته ته برساند. نگذارد زخم هم بیاید و هی بازش میکند و چیزهای تند و تیز رویش میپاشد. محمدحسین مهدویان، متخصص روایت زخم کاری است. زخم سایه و بیشتر زخم داریوش، زخم شهناز، زخم بهروزی، زخم بچههای داریوش، زخم زن و بچههای ابراهیم. چرا زخمها تمام نمیشوند. قصهها از جان ما چه میخواهند که مدام روان را چاک میدهند و سرکه میریزند تا وجودمان چه شود، حال بیاید از درد و مگر درد تاب آوردنی است و اساسا چرا پیکره و جان آدمی، سرشته رنج آفریده شده است؟!
عاشقی خیانت را توجیه میکند؟ آیا اساسا، مردان به دلیل مرد بودن میتوانند، خیانت کنند و زنان به دلیل زن بودن نمیتوانند؟ آیا وقتی داریوش، در آخرین قسمت، مستقیم به چشمهای همسرش نگاه میکند و میگوید تو نمیفهمی، من عاشق شدم، عاشق؛ میتوان از رویکرد اخلاق، روانشناسی، فیزیولوژی و یا هر مسیر معقول دیگر، این ابراز به شدت صادقانه و تلخ را تشریح و قابل پذیرش کرد؟ رنج و دردناکی این چاقوی تیز و کشنده که بر جان شهناز مینشیند، چگونه بازتعریف میشود. با زخم او چه باید کرد؟ آیا این عاشقی، حاصل یک زندگی اجباری و پر تنش است که نتیجهاش، آسانی دلبستگی به سایه شده است؟ یعنی اگر شهناز زنی بود که طعم واقعی خوشبختی را به داریوش چشانده بود، او اسیر سایه نمیشد و به پدر همسرش نمیگفت من با سایه معنی زندگی را فهمیدم. اساسا خیانت چه تعریفی دارد؟ از منظر اخلاق چگونه تعریف میشود؟ در زندگی امروزی، که در جوامعی حتا به پسامدرن نیز رسیده است، این واژه با چه رویکردی بازتعریف میشود! در این میان، فرزندان چه سرنوشتی پیدا خواهند کرد. امر حادث شده، بر زندگی آنان و آیندهشان، چه تاثیراتی خواهد گذاشت؟ آیا عاشقی، هنگام و بیهنگام دارد؟ زمان و وقت دارد؟ آیا مفهوم عاشقی، آنگاه که شانه به شانه خیانت و بیعدالتی به خانواده و اطرافیان پیش میآید، میتواند به صرف آنکه کنترل آن از عهده فاعل و پذیرنده، خارج است؛ قابل اغماض و یا حتا فراتر، قابل پذیرش باشد؟!
آیا نسبت تقصیر سایه و داریوش یک اندازه است؟ سایه به عنوان یک زن، به همنوع خود حتا اندک رحم و شفقتی ندارد. او مردش را میخواهد. مثل هر زن دیگری یک زندگی معمولی میخواهد. منتظر آمدن شوهرش از سرکار باشد، با هم به تفریح و سفر بروند و البته که بچهدار شود. آیا سایه هرگز به شهناز و سه فرزند او فکر میکند؟ آیا نسبت به وقوع فاجعهای که او یکی از مسببین آن است، احساس مسولیت دارد، اصلا به آن بخش فکر میکند؟ چگونه میتواند، بر ویرانههای زندگی داریوش، یک زندگی دیگر علم کند؟ آیا گرداب عشق و عاشقی داریوش و سایه که زندگی خیلیها، حتا ابراهیم را نیز از بین میبرد، میتواند هیچ دلیل منطقی داشته باشد؟ بهروزی، بیجهت دست و پا میزند برای حفظ کردن زندگی دختر و دامادش؛هیچ زور و ارعابی نمیتواند داریوش را از سایه جدا کند. عشقی که از میان یک پرونده امنیتی ایجاد میشود و در دل محل کمیته ترسناک و شکنجه آپولو و کشیدن ناخن به قلب ساواک میرسد و کسی نیست که بیخبر باشد، از این عشقی که دیگر معدوم شدنی نیست و نمیشود کاریش کرد؛ مگر آنکه مرگ دست به کار شود و داسش را به شکل اسلحه در دستان بهروزی قرار دهد تا این رشته سوزان قطع شود، که نمیشود. چون حذف معشوق، تاوان دارد. حتا اگر تاوان آن، ترور مستقیم قاتلی باشد که در تمام طول ماجرا، میخواست، پیوند یک خانواده را حفظ کند.
اما زندگی با «اگر» ساخته نمیشود؛ با حذف اگرها هم تمام نمیشود.
اتفاقاً زندگی را همین اگرها پیش میبرند؛ اگرهایی که مدام ما را به پرسشهایی فلسفی درباره اختیار، جبر و مسئولیت میرسانند. آیا سرنوشت آدمها از پیش جایی نوشته شده است؟ آیا میتوان آن را دستکاری کرد؟ آیا ما واقعاً انتخاب میکنیم یا فقط در مسیرهایی که مجموعهای از شرایط، گذشته، ساختار اجتماعی و تصادف پیش پایمان گذاشتهاند، دست به انتخاب میزنیم؟
شاید تراژدی دقیقاً از همینجا آغاز میشود: از جایی که انسان فاعل یک رویداد است و در عین حال، خودش نیز گرفتار همان رویداد میشود. داریوش انتخاب میکند، سایه انتخاب میکند، شهناز انتخاب نمیکند؛ اما هر سه وارد سرنوشتی میشوند که دیگر هیچکدام کنترلی بر آن ندارند. این همزمانیِ عاملیت و بیاختیاری، همان تناقض دردناکی است که به جهان «کلاغ» حالوهوایی تراژیک میدهد.
تراژدی انگار از دستکاری چیزهای سرراست لذت میبرد. بدش میآید زندگی آدمها در همان مسیر معمول خودش پیش برود؛ ازدواج کنند، بچهدار شوند، سر کار بروند، سفر کنند، پیر شوند و یک روز آرام بمیرند. همیشه چیزی باید از جایی وارد شود و این نظم ظاهراً ساده را به هم بریزد: عشق، سیاست، خیانت، ترس، قدرت، گذشته یا یک انتخاب کوچک که پیامدش بسیار بزرگتر از چیزی است که در ابتدا تصور میشد.
«کلاغ» همان کلافی است که میخواهد درد را برای روان آدمی تا حد فروپاشی پیش ببرد. مهدویان در روایت زخم، مهارت ویژهای دارد. در «کلاغ» هم زخم یکی نیست. زخم سایه است، زخم داریوش است، زخم شهناز است، زخم بهروزی است، زخم بچههای داریوش است، زخم زن و بچههای ابراهیم است. زخمها از یک نفر به نفر دیگر منتقل میشوند و انگار هیچکس نمیتواند این زنجیره را قطع کند.
اما آیا عاشقی، خیانت را توجیه میکند؟ آیا حتا واقعی بودن یک احساس جدید، آن را به لحاظ اخلاقی موجه میکند؟
شاید یکی از دردناکترین نکتههای «کلاغ» همین باشد: صداقت درباره عشق، فرد را از مسئولیتی که درباره خانوادهاش داشته، بری نمیکند. واقعی بودن عشق با مشروعیت اخلاقی آن یکی نیست.
انسان ممکن است نتواند از عاشق شدنش جلوگیری کند، اما آیا نمیتواند درباره رفتارش پس از عاشق شدن تصمیم بگیرد؟ اگر احساس، خارج از اختیار انسان باشد، آیا تمام پیامدهای رفتاریِ آن نیز از اختیار او خارج است؟ و اگر عشق، ناخواسته و ناگهانی به وجود آمده باشد، آیا میتواند مسئولیت انسان را، در برابر کسانی را که از این عشق آسیب میبینند، از میان ببرد؟
اینجاست که شهناز به یکی از مهمترین شخصیتهای اخلاقی قصه تبدیل میشود؛ حتی اگر کمترین حضور را در خودِ رابطه داشته باشد. او غایبِ حاضر این عشق است. داریوش و سایه درباره کشف معنای زندگی خودشان حرف میزنند، اما معنای تازهای که آنها پیدا کردهاند، برای شهناز میتواند به مفهوم ویران شدن زندگی خودش باشد.
داریوش به پدر همسرش میگوید: «من با سایه معنی زندگی را فهمیدم.»
اما پرسش هولناک اینجاست: آیا انسان حق دارد معنای زندگی خودش را با گرفتن معنای زندگی دیگری بسازد؟
این پرسش، عشق را از قلمرو احساس، به قلمرو اخلاق میبرد.
آیا اساساً مردان به دلیل مرد بودن میتوانند خیانت کنند و زنان به دلیل زن بودن نمیتوانند؟ یا اساساً مسئله ربطی به جنسیت ندارد و هر انسانی، فارغ از زن یا مرد بودن، در برابر انتخابهای خود و پیامدهای آنها مسئول است؟ چرا باید خیانت مردانه را با «عاشق شدن» توضیح داد و خیانت زنانه را با واژههایی دیگر؟ آیا عشق وقتی از جانب مرد بیان میشود، قرار است تقدیر باشد و وقتی از جانب زن اتفاق میافتد، گناه؟ آیا اساساً خیانت هنوز همان معنای سنتی خود را دارد؟ در زندگی معاصر، که فردیت و حق انتخاب شخصی اهمیت بیشتری پیدا کرده، مرز میان آزادی فردی و مسئولیت نسبت به دیگری کجاست؟
آزادی عاطفی تا کجا حق انسان است؟ و از کجا به بعد، پیامدهای آن وارد قلمرو حق دیگران میشود؟
وقتی داریوش عاشق سایه میشود، دیگر فقط خودش نیست که تصمیم میگیرد. شهناز وجود دارد. سه فرزند وجود دارند. گذشته و آینده آنها وجود دارد. بنابراین این عشق، هرقدر هم شخصی و خصوصی به نظر برسد، دیگر صرفاً یک امر خصوصی نیست.
مسئله فرزندان از همینجا آغاز میشود. آنها هیچ نقشی در شکلگیری این رابطه نداشتهاند، اما باید پیامدهای تصمیم بزرگسالان را تحمل کنند. انتخابی که برای داریوش و سایه میتواند معنای رهایی یا کشف یک زندگی عاشقانه باشد، برای فرزندان ممکن است به معنای از دست دادن امنیت، اعتماد و تصویرشان از خانواده باشد.
آیا حق انتخاب فردی تا جایی معتبر است که پیامدهای آن فقط متوجه خود فرد باشد؟ و اینجا دوباره همان پرسش قدیمی اختیار و مسئولیت مورد توجه قرار می گیرد.
آیا سایه هرگز به شهناز و سه فرزند داریوش فکر میکند؟ آیا نسبت به فاجعهای که میداند بخشی از آن به واسطه حضور او در زندگی داریوش شکل گرفته، احساس مسئولیت دارد؟ آیا اصلاً به این بخش از ماجرا فکر میکند؟
مسئولیت اخلاقی سایه را شاید نتوان با زن بودن یا نبودنش توضیح داد. مسئله اصلی، میزان آگاهی و عاملیت اوست. اگر نمیدانست داریوش متأهل است، مسئلهای دیگر داشتیم. اگر میدانست اما تصور میکرد این ازدواج عملاً پایان یافته، باز مسئله متفاوت بود. اما او میداند خانوادهای وجود دارد و با این حال آگاهانه وارد رابطهای میشود که احتمال فروپاشی آن خانواده را افزایش میدهد، دیگر نمیتوان همهچیز را به گردن «عشق» انداخت.
عشق ممکن است توضیح بدهد چرا انسان کاری را انجام میدهد؛ اما لزوماً توضیح نمیدهد چرا آن کار باید اخلاقاً پذیرفته شود و شاید همینجاست که تفاوت عشق با خودخواهی عاطفی آشکار میشود.
سایه میخواهد مردش را داشته باشد. داریوش میخواهد عاشق باشد. اما شهناز چه میخواهد؟ بچهها چه میخواهند؟ آیا در این مثلث، خواست دو نفر به قیمت نادیده گرفتن حق و رنج نفر سوم تمام نمیشود؟
و درست همینجاست که کلاغ، از یک داستان عاشقانه عبور میکند و به یک تراژدی اخلاقی تبدیل میشود.
بهروزی در نقش و کارکرد پدر دلسوز و یک میانجی و برای جلوگیری از خشونتِ یک فروپاشی، به خشونت قتل سایه متوسل میشود. میخواهد یک زخم را ببندد، اما زخمی تازه ایجاد میکند و این شاید، یکی از مهمترین ویژگیهای جهان کلاغ باشد: هیچکس با زخمی که ایجاد کرده تنها نمیماند؛ زخم از او عبور میکند و به دیگری میرسد.
مرگ سایه رشته عاشقی را قطع نمی کند و به هر کس، سهمی از دردناکی زخم می بخشد.
کلاغ داستانی درباره هزینه انتخاب است؛ درباره اینکه هیچ انتخاب انسانی، در خلأ اتفاق نمیافتد و هیچ عشقی، هرقدر واقعی، انسان را بهطور کامل از مسئولیت پیامدهایش معاف نمیکند.
آدمها شاید نتوانند انتخاب کنند که چه کسی را دوست داشته باشند؛ اما هنوز باید درباره اینکه با این عشق چه میکنند، پاسخگو باشند.
زندگی، انتخابهای کوچک آدمهاست و پیامدهای بزرگی که گاهی هیچکس هنگام انتخاب، توان دیدنشان را ندارد.
و «کلاغ» درست در همین فاصله، میان انتخاب و پیامد، میان عشق و مسئولیت، میان آزادی و جبر، میان نجات و نابودی، ایستاده است؛ چون پرندهای سیاه بر فراز شهری که گویا قرار است حامل خبرهایی بد باشد.
سینماسینما، زهرا مشتاق چندی پیش دو فیلم مستند به کارگردانی پژمان مظاهریپور، با نامهای، «دیو لافوآ» به مدت ۳۴ دقیقه و «گیرشمن» به مدت ۳۸ دقیقه در سینماتک موزه هنرهای معاصر تهران و در ساعت ۱۶ به نمایش درآمد. این فیلمها در حالی روی پرده رفتند که تمام سالن مملو...
۱۴۰۵/۰۶/۰۸
سینماسینما، در آستانه پخش فصل دوم سریال بامداد خمار از پلتفرم شیدا، زهرا مشتاق درباره این اثر نوشت:وقت خوبی تمام شد. درست در بحبوحه دوباره جنگ. زمانی که پرتکرارهای اینستاگرام، رحیم و محبوبه بود و همه جا پر شده بود از تکیه کلام: یعنی من اهم خانم؟ چه چیزی، یک...
۱۴۰۵/۰۴/۲۱
سینماسینما، زهرا مشتاق؛ اجرای نمایشی که یکی از ویژگی هایش، حافظه جمعی مخاطبان راجع به آن است، کار آسانی نیست. «رابین هود»، به خصوص برای بزرگسالانی که به تماشای نمایش می آیند، داستان تازه ای نیست. برای مثال، انیمیشن آن، بارها و بارها از تلویزیون ایران به روی آنتن رفته...
۱۴۰۴/۰۹/۰۶
سینماسینما، زهرا مشتاق سینما به ادبیات زیاد بدهکار است؛ سینمای ایران بیشتر. جهان ادبیات فارسی زبان، داستانهای تاثیرگذاری دارد، که بینهایت قابلیت تبدیل شدن دارند. رمانهایی که میتوانند به شکل فیلمنامه نوشته و سپس تبدیل به فیلم شوند. فیلمهایی که شاید به همان اندازه در دنیای کلمات، در دنیای تصویر...
۱۴۰۴/۰۸/۲۰
فیلم سینمایی «تابستانی که برف آمد» در فرهنگسرای اندیشه اکران و نقد بررسی می شود. به گزارش سینماسینما، فیلم «تابستانی که برف آمد»، اثری در ژانر ملودرام اجتماعی و بهکارگردانی نسیم فروغ، نویسندگی فاطیما اباحمزه و تهیهکنندگی مریم بحرالعلومی است که در سینماهای گروه «هنر و تجربه» در حال اکران...
۱۴۰۴/۰۷/۲۱
سینماسینما، زهرا مشتاق مخاطب تصمیم میگیرد که به دیدن چه چیزی در چه بستری برود. مثلا تماشای یک تئاتر دانشجویی، یک نمایش آماتور، سینمای کمدی، اجتماعی، خانوادگی یا هر گونه دیگر. «هنر و تجربه» نیز از جمله همین دست انتخاب ها است. عنوان آن، به درستی، نشان دهنده محتوایی است...
۱۴۰۴/۰۷/۲۰
سینماسینما، زهرا مشتاق؛ یک فضای انتزاعی تسری یافته، در نهایت یک رئال بیوقفه. باز تعریف یک داستان اجتماعی محض، به دگرگونهترین شکل ممکن. چگونه ممکن است یک روایت آشنا و بسیار تکرار شده، آشناییزدایی شود و با ساختار و چیدمانی متمایز از تمام نشانهها، از نو روایت شود! در «صبحانه...
۱۴۰۴/۰۷/۱۵
سینماسینما، زهرا مشتاق نمایش، میتواند صورتی از مطالبهگری اجتماعی را در مخاطب ایجاد و یا تقویت کند. نوشتن و یا انتخاب یک متن خاص برای اجرا، در هر دوره، میتواند همسو با بستر اجتماعی آن جامعه باشد. متنهای نمایشی، فارغ از زادگاه خود، به لحاظ محتوا، میتوانند کارکردی چند وجهی...
۱۴۰۴/۰۶/۲۴
سینماسینما، زهرا مشتاق «هم این، هم آن» در عنوان خود، پیشنهادی است برای پذیرش یکدیگر و یک همزیستی مسالمت آمیز. تصویری متفاوت از دو نسل. آیا این تصویر نشان دهنده رویارویی و تضاد است یا تنها یادآوری و یا ترسیم تمایزهای ساختاری میان نسلی است؟ حتی به نظر میرسد، «هم...
۱۴۰۴/۰۶/۲۱
سینماسینما، زهرا مشتاق باید در اعلام زمان فیلم اشتباهی رخ داده باشد. محال است سه ساعت و نیم تمام، بی وقفه به تصاویری چشم دوخت که ذره ذره تو را می بلعد، روحت را به بی رحمانه ترین شکل ممکن، از هم متلاشی می کند و تو باز عطش بیشتری...
۱۴۰۴/۰۵/۲۴
به گزارش سینماسینما، زهرا مشتاق در روزنامه شرق نوشت: این بامداد می تواند نزدیک به مرگ باشد. آسمانی که پر از لکه های کوچک نورانی است که با سرعتی عجیب ناپدید می شوند. صداها، همزمان با همین نقطه های روشن ظاهر می شوند و اندام آسمان را می درند. عجیب...
۱۴۰۴/۰۴/۰۶
سینماسینما، زهرا مشتاق «بی صدا حلزون»، مثل ده ها فیلمی که امکان اکران مناسب پیدا نمی کنند، در شرایطی به روی پرده رفت که چنانکه باید دیده نشد. فروشی حدودا ۷۰۰ میلیون تومانی داشت و شاید کمتر راجع به آن صحبت شد. اما، «بی صدا حلزون» فیلم قابل تاملی است....
۱۴۰۴/۰۱/۰۱
سینماسینما، زهرا مشتاق ساختن انیمیشن در ایران آسان نیست. در جایی که مخاطب می تواند ده ها عنوان انیمیشن درجه یک از کشورهای صاحب نام در صنعت کارتون سازی ببیند؛ ایجاد علاقه برای دیدن یک فیلم ایرانی کار آسانی نیست. «ژولیت و شاه» ساخته اشکان رهگذر داستانی دارد که از...
۱۴۰۳/۱۱/۲۱
منتظر بمانید..
منتظر بمانید..
سینماسینما، زهرا مشتاق پدرهای بیخاصیت، بیش از هر چیز نتیجه جامعه ناکارآمدی است که افراد خود را دچار رنج و تباهی می کند. در ساختاری که هیچ چیز جای خود نباشد، یک روال عادی می تواند تبدیل به ضد خود شود. کارکرد یک خانواده، معنای کلی اش، وجود آرامش، یکپارچگی،...
۱۴۰۳/۱۱/۱۲
منتظر بمانید..
منتظر بمانید..
سینماسینما، زهرا مشتاق عامه پسند فیلم ساده ای است. قصه اش را بدون پیچیدگی و سرراست تعریف می کند. یک زن خیلی معمولی در ۶۰ سالگی و رنج هایی که از آدم های اجتماع، سنت، عقاید و باورهای قراردادی و بی پایه بر او تحمیل می شود و یک بار...
۱۴۰۳/۰۳/۰۷
سینماسینما، زهرا مشتاق ویژگی هایی هست که خورشید آن ماه را قابل تامل می سازد. مهمترین آن، نقد فرهنگی است که زنان را در برابر هم می شوراند و مردانی که می توانند تبدیل به خونریزانی متحرک شوند. گلوله هایی که می توانند هر کجا را به آتش بکشند. گویا،...
۱۴۰۲/۱۰/۱۰
سینماسینما، زهرا مشتاق به محض اینکه خبر شکایت طلاب را دیدم، به دوست نازنینی در قم که از استادان رشته حقوق در دانشگاه هستند، تلفن کردم تا راست و دروغ خبر را مطمئن شوم. خبر درست بود. اما ظاهرا معاون دادستان شکایت را نپذیرفته بودند. نگاه ایشان این بود که...
۱۴۰۰/۱۰/۰۳
منتظر بمانید..
منتظر بمانید..
سینماسینما، زهرا مشتاق از دیدن فیلم مهم شنای پروانه و درست بودن آن جا خوردم. از تسلط کارگردان به چنین محیط هایی و آدم هایی که در طبقه خاصی قرار می گیرند و تعریف کردنشان اگر آنطور که باید نباشد؛ کار تباه و زخمی می شود. نمونه های زیادی از...
۱۴۰۰/۱۰/۰۲
سینماسینما، زهرا مشتاق خیلی اتفاقی از یک شبکه تلویزیونی در حال تماشای یک فیلم کلاسیک هستم. بانوی زیبای من My fair lady با بازی آدری هیپورن، محصول سال ۱۹۶۴ به کارگردانی جرج کیوکر. هنوز وسط های فیلم است. ولی باید بروم به دیدن نمایش «بانوی محبوب من» به کارگردانی گلاب...
۱۴۰۰/۰۹/۱۰
منتظر بمانید..
منتظر بمانید..
سینماسینما، زهرا مشتاق اگر این فیلم را ندیدهاید، این نوشته بخشهایی از داستان را لو میدهد اگر می خواهید فیلمی متفاوت درباره مسائل کارگری ببینید، به تماشای دشت خاموش بنشینید. فیلمی درباره همه آدم هایی که می توان به سادگی حق آنها را خورد و هیچ سهمی در زندگی نصیب...
۱۴۰۰/۰۹/۰۵
سینماسینما، زهرا مشتاق اعضای شورای پروانه نمایش به پیشنهاد شخص محمد خزاعی رئیس سازمان سینمائی و توسط محمد مهدی اسماعیلی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی معرفی شدند. توجه به این فهرست هفت نفره کافی است که بدانیم سینما از این پس قرار است چه مسیری را طی کند و مهم...
۱۴۰۰/۰۸/۲۵
سینماسینما، زهرا مشتاق یکی از اهالی سینما در پستی اعلام کرده که اگر کسی بعد از سی سال کار زندگی آسوده ای نداشته باشد، مشکل از بی دست و پایی خودش است. ضمن احترام به نظر ایشان، باید گفت این نگاه در یک جامعه طبقاتی و پرشکاف معنایی ندارد. من...
۱۴۰۰/۰۸/۱۸
سینماسینما، زهرا مشتاق محمد خزاعی مدیر جنجال برانگیزی است. او در همین زمان کوتاه سه عملکرد قابل تامل داشته است. نخست انتخاب اعضای هیات امناء فارابی که با مخالفت جدی اغلب سینماگران رو به رو شد و البته از سوی شخص ایشان بدون پاسخ ماند. مشت نمونه خروار است. اگر...
۱۴۰۰/۰۸/۰۴
سینماسینما، مهرداد حجتی درباره یک سفرنامه/ برای دوست و همکار قدیمیام زهرا مشتاق (گزارش زهرا مشتاق با عنوان «طالبان و من» دهم مهر ماه در روزنامه اعتماد منتشر شده بود) «روز ۲۶ سنبله یا همان شهریور سال ۱۴۰۰ و در روز تولد ۵۰ سالگیام، من میان مردان طالب اسلحه به...
۱۴۰۰/۰۷/۲۶
سینماسینما، زهرا مشتاق من خبرنگار خوش شانسی هستم و این فرصت را داشته ام که با بهترین های مطبوعات ایران کار کنم و چیزهای زیادی یاد بگیرم. من سال ها همکار عکاس برجسته ای مثل مجید سعیدی بوده ام. او یکی از بهترین عکاسان خبری است و عکس های درخشانی...
۱۴۰۰/۰۶/۱۹
منتظر بمانید..
منتظر بمانید..
سینماسینما، زهرا مشتاق من اگر میتوانستم همین امروز صبح از محمد حسین مهدویان شکایت میکردم. چون او در «زخم کاری» به ریههای هیولای بازیگری ایران بدجور زخم زده است. مگر ما چند تا هیولا مثل جواد عزتی لعنتی داریم که بتواند این اندازه درخشان باشد. «زخم کاری» اصلا با جواد...
۱۴۰۰/۰۶/۱۵
سینماسینما، زهرا مشتاق شعری مصور و منثور. غزلی پر ابیات و انباشته از تصاویر خیرهکننده. «روز واقعه» را هنوز میتوان مهمترین و باشکوهترین فیلم ساخته شده درباره واقعه عاشورا معرفی کرد. شکوهی که از پشتوانه فیلمنامهای غنی و پرگفتار برخوردار است. گفتوگوهایی که نه حتی کلمه به کلمه، که گویا...
۱۴۰۰/۰۵/۲۸
سینماسینما، زهرا مشتاق مرگ فرشته طائرپور در حالی اعلام می شود که هنوز چند روزی از مرگ علی سلیمانی نمی گذرد. فهرست کشته شدگان مشهور بر اثر کرونا، بلندتر و تکان دهنده تر می شود. مساله تفاوت میان انسان ها نیست. تمام آنهایی که بر اثر کرونا جان خود را...
۱۴۰۰/۰۵/۲۶
سینماسینما، زهرا مشتاق فهرست مرگ تمام شدنی نیست. امروز علی سلیمانی درگذشت تا به یادمان بیاورد دست اندرکاران حوزه هنر، چون دیگر مردم، تا چه اندازه بی پناه، تنها و رها شده اند. سخنان منتشر شده از دکتر زالی که امروز سعی در دگرگون جلوه دادن آن دارند، نشان دهنده...
۱۴۰۰/۰۵/۲۱